ای خداوند! آدم­ها نمی­دانند که تو را دارند و خود را در عمق غم­هایشان تنها احساس می­کنند. نگذار در این ندانستن باقی بمانند.

خداوند! آدم­ها کوچک و ضعیف­اند و نمی­دانند که چون تو تکیه­گاهی دارند و به استوانه­های تهی دنیا تکیه می­زنند. بگذار بدانند که در کنارشان هستی تا از قدرت سرشار شوند و استوار بایستند.

خداوند! بعضی­ها بلد نبودند با تو حرف بزنند. حرفی نزدند و کلمات تو را که بر بال­های هر نسیم جریان دارند نشنیدند. این شد که به همه نسیم­ها پشت کردند و از اساس وزیدن را منکر شدند. از آن روز زندگیشان صامت شد. از دور که نگاهشان می­کنی تو را در راه رفتن و سخن گفتنشان پیدا نمی­کنی. دلت می­گیرد. خدایا آنها را که گم شده­اند دستگیر باش و آنها را که کر شده­اند شنوا ساز.

ای خداوند! به آنهایی که از تنهایی­های روزگار پیش رو در اضطراب اند قوت قلب و انیس و مونس عطا کن که بهترین مونس­ها تویی. به آنهایی که از مرگ و آنسوی خط دنیا در هراس­اند آگاهی عطا فرما که منشاء همه دانایی­ها تو هستی. به آنان که از بیماری و نبود سلامت در رنج و عذاب هستند صبر و شفا موهبت کن، ای که شفا در یاد تو پنهان است. ای هدایتگر بزرگ! منحرف شدگان از مسیر مستقیم سعادتت را به راه بازگردان و مگذار در نادانی­ها غوطه ور شوند.

خدایا زبان­ ما را در دهان­هایمان به بند کش و تا آن زمان که رام نشده است مگذار که از زندانش بیرون شود. خدایا ما را در خدمت به والدینمان سرفراز فرما. آرزوهای بزرگ را در دل­هایمان بمیران و ریشه­های دل بستگی­های بزرگ را در دل­هایمان بخشکان. خدایا شفای دل بیمار ما باش.   

خداوند! راه نیایش را گم کرده­ام و حال خوش را به فراموشی سپرده­ام. لذت بزرگی را از دست داده­ام. خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا مدت­هاست که کلام آشنایی نشنیده­ام . مدت­هاست که هم­زبانی ندیده­ام. ای بخشنده گناهان! ای وسعت بخش قلب­ها! ای مهر زننده بر دهان­ها! ای جان زندگی ما و  ای امید روزهای واپسین! ای آرامبخش ما در روزهای بی کسی و تنهایی... ای که بلندی می­بخشی و ای که به زمین می­زنی! ای که بنده­های خوبت را بر سر دست به بالاتر از وسعت قلب­های مردم عادی می بری... ای­ی­ی­ی­ی­ی خدای من... کلام پر نقص مرا به کلام بی نقصت دریاب.

   + راهجو - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

 

باید بگویم که بزرگ شدن کار دست آدم و فکرهایش می دهد. کوچکتر که بودم قلم که به دست می گرفتم، برای خودش روی کاغذ می رفت؛ بس که لبریز بودم از حرف هایی که بی مهابا در سرم جولان می دادند. حالا اما این سر من، این کاسه ی تهی، همه اش حرف ها را اصلاح می کند؛ نمی گذارد که بیرون بریزند برای تو. دعا کردن هم سخت شده، بس که به من نشان دادی که در پشت هر رویدادی مصلحتی نهفته است. این، زبان من را از خواستن بسته است؛ اما... دلم می خواهد با تو حرف بزنم، مثل گذشته ها.

پرحرفی ام سرجایش؛ اما خودم دیگر نمی خواهم آدم گذشته ها باشم.

یک روز، یک ساعت و یک لحظه ناب باید که دل از این دنیا ببرم و بروم پی زندگی.

خدایا! خدایا! ناراحتم که عاشق تو بودن از یادم رفته است. ناراحتم که با تو کم حرف شده ام. ناراحتم که همه ی چیزهای مطلق، روز به روز از پس تجربه ها کم رنگ می شوند و من می مانم و ذهن خالی از معیار و مطلق. ناراحتم که دیگر نمی توانم با یک ایمان خلل ناپذیر از عقیده هایم دفاع کنم. هر بار با سرودن هر دفاعیه پوست دلم از ترس شک های آینده ترک برمی دارد.

بیزارم از این نسبیتی که همه ی وجودم را در برگرفته تا آنجا که حتی نمی توانم مصرانه از تو چیزی بخواهم.

آنقدر نسبت و تناسب برای حل معادلات زندگی ام بسته ام که آن وسط نسبت بین خواب و بیداری گم شده است و تشخیصش سخت. دیگر نمی دانم که کی خوابم و کی بیدار؟

می فهمی؟ حرف دلم را می فهمی؟ سرخوشی بلاهت آمیزم را می بینی؟ تری اشکی را که نمی ریزد احساس می کنی؟

دردی که نمی کشم، آدمی که نیستم، آرزوهایی که ندارم... کینه هایی که دارم، جاه طلبی هایی که در ذهنم می بالند و دست و پایم را می بندند به پایه های بی پایه ی دنیا... اینها را می بینی؟

می بینی که گم شده ام و دست دراز نمی کنی!؟ می دانم که خسته شده ای از ضجه و مویه های تکراری سالهای سال. بس که گفتم و نکردم. بس که همان ماندم که بودم... بس که اصلاً نفهمیدم (بعد از این همه تلاش تو برای ساده گویی) که برای چه آمده ام و به کجا می روم...

با تو می گویم! با تو که با من این کردی و دست مرا گرفتی و به اینجایم آوردی، داغ بر دلم نهادی و برداشتی، عزت به من دادی و برگرفتی، ذلت به من چشاندی و چشم پوشاندی، با تو می گویم! بر من آسان بگیر...

   + راهجو - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠

توضیح

اینکه نمی نویسم به خاطر سرمشغولی نیست. دست و دلم به نوشتن نمی رود. انگار توان آنرا از من گرفته اند. و عهد من با خودم این بود که هیچ وقت از سر اجبار ننویسم. دلم برای عوالم خودم تنگ شده. برای خدای خودم و برای کسی که بودم.

دلم برای تصمیم های ناگهانی ام تنگ شده. تصمیم هایی که برای تغییر می گرفتم. از خودم مأیوس نشوم خوب است، بس که مدت هاست که تغییر نکرده ام.

کم کم دارم به این اطمینان می رسم که خیلی وقت ها، وقتی ملتمسانه از خدا چیزی می خواهی و او برای دادنش تأمل می کند، برای نگه داشتن تو در پیش درگاه خودش است. انگار می داند تو از آن دسته آدم هایی هستی که از سر نیاز دوستی می کنی.

و وای بر من. و وای بر این چیزی که از خود شناخته ام. وای بر دنیایی که برای خودم می سازم و وای بر عقبایی که برای خود ویران می کنم.

آری...این ها که گفتم... روزگار یک دور افتاده است.

 

 

   + راهجو - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩

 

     تو را قسم به روزهای آشنایی، نخواه که این همه دور باشم. من به عادت های پیشینم انس گرفته بودم و نمی توانستم بدون برداشتن بوسه ای از روی ماهت بخوابم. تو گذاشتی که من بروم در دسته ی "سبکباران ساحل ها" و حال دریا زده ها را نفهمم و ترس غرق شدن را ندانم و اصلاً ندانم که تاریکی چیست و چه بر سر آدم می آورد.

     خدایا از دور برای تو می نویسم.

   + راهجو - ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

ای خداوند بنده های تنها

     تو خوب می دانی که ما سردرگمان عالمیم. روز که از پی روز می گذرد بر ایمانم می افزایی یا از آن می کاهی؟

     خدایا جز به تو امید نبسته ام و عنان کارهای زندگی ام را به دست تو سپرده ام. هیچ نمی دانم فردا صبح و پس فردا شب در کدام نقطه از زمین تو را یاد خواهم کرد. چون تو آنی که ما را به هر سو که بخواهی می رانی. ای مهربان همیشه ی روزگار زندگی ام، مرا به آنجای دنیا ببر که ایمانم را پربار کند و توشه ی تجربه ام را سرشار. مرا به سرزمین هایی نبر که از یاد تو خالی اند و قلب های ما را تهی می کنند. مرا به آن سرزمینی نبر که در آن بادهای فراموشی می وزد و باران بی برکتش اشک های ایمانم را می شوید. خدایا تو آنی که می دانی و می توانی. پس ای دانای توانا جز تو از که بخواهم که برایم خانه ی نور بسازد؟ جز تو از که بخواهم برکت به زندگانی ام ببارد؟ جز تو که شایسته ی شنیدن خواهش های ماست و چه کسی امین دیدن عجز و ناتوانی مان. به که بگویم عطش وصل به آرزو ها را در دلم بخشکاند؟ از که بخواهم مسیرهای پنهان هدایت را نشانم دهد؟ خستگی روزها و بی خوابی شب ها... غم های بزرگ و حقارت بی مقدار من... دل بستگی ها و جان بستگی ها...

     ای خداوند راهی بنما که حکمت آنچه را که تدبیر می کنی بفهمم یا لااقل از صمیم جان بپذیرم که هرآنچه در مسیر زندگی ام پیش می آید،‌ از مرگ تا تولد، از دوری تا نزدیکی، از ذلت تا بزرگواری، همه هدیه ای است از جانب تو برای بزرگ شدن روح من. 

   + راهجو - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

آرزو

ای خداوند
ای مهربانترین، آرزو دارم به من صبر و گذشت و قناعت عطا فرمایی و چشمم را بیشتر از آنچه بر بدی می بندی، بر نیکویی بینا سازی. آرزوی من وسیع دیدن است. وسیع، عمیق و بلندم ساز ای تواناترین بخشندگان.

تا تو هستی (که هستیت همیشگی ست.)، تا تو هم آفتابی و هم سایبان، تا تو عشقی و هم عاشق و هم معشوق، تا تو راهی و راهگشا و مقصد، تا تو دردی و هم درمان، دری نیست که ناگشودنی است و رویایی نیست که ناشدنی است و غمی نیست که ماندنی است. جان ما را به فهم آذین ده و دیدگانمان را به بصیرت منور ساز.

بنده ی ناسپاس و فراموشکار تو 

   + راهجو - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

مناجات نامه

ای خداوند

من آن سربلندی را که بندگان بزرگوارت به آن مفتخرند ندارم، که آنان به گناه شرک نیالوده اند و من آلوده‌ام و آنان سرمای جان فرسای شک را نچشیده‌اند و من چشیده‌ام.
گرچه روز‌های بسیاری دوستت داشته‌ام و با امید از تو طلب بخشش کرده‌ام، روز‌های زیادی نیز در گناه بزرگ نا‌امیدی غوطه خورده‌ام. و تو گفته‌ای که شرک را نمی بخشی و من هراسناک و سرگردان و آواره‌ام. چون جز تو کسی ندارم که مرا به بخشش‌های بزرگ امیدوار سازد. ای نزدیک‌تر از همه به همه، من آن بنده‌ی کوچک مقدار تو‌ام که ندامتش بی‌نهایت نیست و توبه‌اش مال امروز و فردا‌ها بوده است. من در خود سابقه‌ی عهد شکنی بسیار می‌بینم و لیکن تو منزهی از اینکه به پیمان خود وفا نکنی. من تو را از آن عمقی که در وجودم سراغ دارم می‌خوانم. می‌خوانمت تا هرچند به صلاحدیدت همه‌ی چیزهایم را یک به یک از من بگیری، خودت را و ایمان راهگشایت را از من دریغ نداری.

خدای مهربان و آشنای همیشه‌ی زندگی‌ام! تو را از تو درخواست می‌کنم و هدایت بی‌بدیلت را از حضورت تقاضا می‌کنم، ای صاحب حضور همیشگی. روزگار، روزگار تاراج ایمان است. کیمیای یقین، ناپیدا شده و سراب وار از کف ما به در می‌رود. تو ایمان ما را در پناه قدرتت حفظ فرما و یقین در آوند های ایمانمان روان ساز. بر سوز دل ما چشم نپوش که تو مهربان ترینی.

خدایا! ای تغییر دهنده‌ی احوال و تقدیر کننده‌ی روز و شب! روزگار را بگردان به آن سو که در دل ما ایمان ببارد نه بدان سو که باور‌هایمان را به تاراج برند. جان ما به بارقه‌ی ایمان ما روشن است و بی‌ایمان، زندگی آن قدر ارزنده نیست که لحظه‌ای بیش بتوان تاب و طاقتش آورد.

خداوندا به من بی‌آرزویی ببخش و حرص را از دل حریصم دور کن که تا آرزو هست تو را برای برآوردن آرزوهایم طلب می‌کنم و اگر تو با رنگی جلی بر زندگانی‌ام بدرخشی آرزو‌هایم رخت بر می‌بندند و سرشار می‌شوم.

   + راهجو - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸

 

ای خداوند!

تنهایی مقدس ما را از ما نگیر. زیرا در پناه آن و در گوشه‌ی خلوتگاه‌ها به همه‌ی گنجینه‌ی زندگیمان دست می‌یابیم.
تنهایی (با خود اندیشیدن و در خود و جهان عمیق شدن) راهی آخر به روی ما باز خواهد کرد. باشد که راه تو باشد.

   + راهجو - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

شکست دل

دل مثل چینی نیست، وقتی که می شکند، وقتی که بد می شکند، وقتی که می خواهی بند بزنیش، لبه هایش روی هم جفت و جور نمی شود. انگار که دیگر آن آینه ی بی مثال قبلی نیست... امان از وقتی که دل می شکند.

   + راهجو - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

 

     در این روزگار ستم پرور ای خدا! جز دست با سخاوت تو چیست آنچه که توانای زدودن رنج، از پیکر های زیر بار ظلم خم شده ی ما باشد؟ در لحظه های سخت انتخاب میان حق و باطل، در لحظه هایی که تردید مجرای نفس را تنگ می کند، در روز های خواب های آشفته و کابوس های پر از شکنجه، در روزهای درد بزرگ دیدن دردهای بزرگ، ایمان ما را حیاتی دوباره ببخش تا باور کنیم آنچه بر سر ما می رود داستان امتحان توست و آنچه ما را بر سر پا نگاه می دارد امید هدایت توست و آرزوی روشنگری ات. تا باور کنیم که دست حمایت تو امروز و فرداست که بیاید و جان ما را آزاده سازد.

     ما بی ایمانان به معجزه محتاجیم. ما به نغمه های دوباره ی هدایتت محتاجیم. ای دوست قدیم! ای یار جان های ما از آن زمان که به خاطر داریم! ای همه ی امید ما برای رها شدن! به معجزه محتاجیم.

   + راهجو - ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
← صفحه بعد